نامه های مامان

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است فقط یک چهارم نظرات رو تونستم تایید کنم ..بقیه هم بماند برای روزی که دل ودماغش باشد...یعنی اینحا آرومم خداجووونم؟یعنی اینجا دیگه همه اونایی که بهشون مطمئنم هستن...؟آیا میشود روزی دیگرننویسم..دلم آسمون میخواد خدا! دلم میخواد چشمامو ببندم و بازکنم وببینم همه چیزتموم شده و دیگه پیش تو ام ..دیگه بدون دغدغه فقط تو هستی ومن ..میخوام چشامو ببندم وبازکنم ببینم به آخرخط رسیدم ..جایی که به تو رسیدم و همه ابن خوا ب دنیا  تموم شده...دیگه غصه عاقیت بخیری و مدل مرگم رو نخورم..آخ خدا ..دلم دردی داره که آرامش نداره .. امروز وبم را بعدازمدتی دوباره آپ کردم..درحالی که ازهمه دوستان وبلاگی بریده ..وتغییرآدرس ...
29 آذر 1392

ساعت های عجول!

خدایا!گاهی فکر میکنم اگر همینطوری کنارلپ تاپم بشینم ..بالاخره دری بازمیشه و یه دفعه ازداخل لپ تاپ بچم میپره بیرون..فک میکنم اگه بنویسم میتونم بالاخره بدستش بیارم..به قول بعضیا دخیل میبندم دم مانیتور..شاید ازداخل لپ تاپ بپری بیرون و بگی ..مامان من اینجام !!!کسی که این همه منتظرش بودی ..بالاخره خداوند منو فرستاد برات.. غصه نخور دیگه ! ولی یه دفعه به ساعت نگاه میکنم و میبینم که چه زود عقربه هاش حرکت کردن ومن الان یه ساعته اینجانشستم  !!!برام مهم نیست چون میدونم درمهربانی خداوندشک نیست ...ایمان نه نماز وروزه ...بلکه ایمان یعنی شک نداشتن به محبت خدا!!!! اینکه شک نداشته باشی خداوند دوستت داره وداده ها وندادهاش حکمته وخوبیه !! 
28 آذر 1392

مزارت..

راستی امروز ۵ شنبه است بابا!!میدونی همیشه  از شنیدن اسم بابا میترسیدم..الان هم میترسم..هنوز وقتی کسی صدا میکند:بابا! دلم پرازحسرت میشود... معنی حسرت رو توی هیچ کاغذی نمیشه نوشت... روی هیچ صفحه ی سفیدی نمیشه تایپ کرد...با هیچ زبونی نمیشه توضیح داد....حسرت خلاصه میشه تو همین فاصله ی من و تو....!! ...
28 آذر 1392

پدر!

پدر! پدرعزیزم..میخواهم از تو بنویسم ..از تو ..ازتو که هیچ از چهره ات وآغوش گرمت که به گفته مادر لحظه ای از آن پایین نمی آمدم یادم نیست...تنها وقتی که به عکست نگاه میکنم یاد عاشقی می افتم ..عشق به خدا...عشقی که من دوساله وخواهرانم وهمسر زیبایت را به خاطر آن فدا کردی و زیر آتش سنگین دشمن رفتی...خاک جبهه بوی تو را میدهد...میدانم درآسمانی بابا !میدانم که مرا میبینی ..میدانم !!خوب تو خداجونی باهم ازاون بالا دل منو آب میکنین و بهم لبخند میزنین!برای دخترت دعاکن بابا !دعاکن! دل دخترت بدجوری هوای آسمان کرده!!!!آسمان همه چیزمنه!!! معلم کلاس اولم؟یادته گفتی : بنویسید آب ... همه نوشتیم ... گفتی : بنویسید بابا آمد ... همه .... همه نو...
26 آذر 1392

[عنوان ندارد]

عاطفه عزیزم                                                                              آغوش خالی من* مادر شدنت مبارک.. ...
26 آذر 1392

بسم رب الرحیم

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است عمل نکردم ..یعنی روزشنبه رفتم دکترکه بهش بگم تا متقاعدم کنه .ولی نیومد.منم گفتم نمی خوام لاپاراشم...سهراب ومامان خیلی نگران بودن..محدثه میگفت ..مامان گفته میترسم همراهم بیا..فشارم بالا میره ازاسترس عمل زینب..خلاصه کلی محدثه باهام حرف زدکه ضررداره.به نوشینم زنگ زدم گفت اگه قراره آی وی اف شی لاپارانیازنیست..سهرابم میگفت عوارض داره ..خلاصه منصرفم کردن..منی که خوشحال بودم ازاینکه میرم ومطمئن میشم ازسلامت رحم و لوله هام ..جازدم ونرفتم ..نه که جازدم.. واسه خاطردیگران...که ناراحت نشنو استرس نکشن..یکشنبه رفتم پیش دکترکه اگه لاپارانکنم چه کنم ..گفت ..چرا نیومدی عمل..لااقل میگفتی یکی دیگه رو میذاشتم ...
25 آذر 1392

خدایا راضی به رضای توام!

خدایا راضی به رضای توام!حتی وقتی همه درها به روم بسته شده ...حتی وقتی تو این دنیای بزرگ هیشکی رو نمیتونم پیدا کنم که منو ازاین  مشکلم بیرون بیاره ..تنها نورامیدی که میتونه منو زنده نگه داره ...منو روپاهام نگه داره  تو هستی ...فقط تو! برایم مهم نیست که اطرافیان چی میگن..حتی زمانی که فامیل شوهر کنارم نشستن و تعداد خانم های باردار رو توفامیل میشمارن .اونموقع فقط نگاهم به تو ئه..به اراده تو ...به مشیت تو ..وراضی هستم به خواست تو خدای مهربونم! سلام به دوستان عزیزم  که انقد نگران حال  من بودید...خیلی  ازاینکه تا حالا نتونستم ازحالم بهتون خبربدم ناراحت بودم ..ولی شکرخداجونم حالم خوبه .نمیدونم چطورمحبت هاتون روجبران کنم ..فقط میتونم بگم که خیلی دوس...
25 آذر 1392

لاپارا بی لاپارا

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است نمیخواستم ریسک عمل کنم..با اینکه به دادالله گفتم استخاره کنه وخوب اومدوگفت جواب میگیری..ولی با توجه به اینکه سه بارآی یو آی کردم ومنفی شده فک میکنم منطقی باشه که دیگه برم برای آ ی وی اف ...واسه همین به نطرخودم درست نیومد جراحی کنم ...وچون بارداری من وسهراب های ریسکه شاید بهتره بدون لاپارا آ ی وی اف شم...حالاگیرمم که بسته بود لوله هامو چسبندگی داشت ولی خب ..به هرحال ..نمیدونم ..سهراب و مامان میترسن..فعلا بی خیال شدم با اینکه مشاوره بیهوشی و نامه بستری رو گرفتم.. +فردا بادکی حرف میزنم تا ببینم چی میگه ..اگه بگه بدون لاپارا آی وی اف نمیکنمت میرم شمال پیش نوشین ..یا اینکه همیجا ماه بعد لاپاراس...
23 آذر 1392

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است غمگین ترین ترانه ات را بامن بگو ...با من ازدرد هایت بگو..دردهایی که در تاریکترین نقطه عالم هم اگر باشد من آن را خواهم فهمید...چون من مثل توام ...مثل تو پردردم..من هم گوشه های قلبم هنوز ترک دارد...
21 آذر 1392